دیاکودیاکو، تا این لحظه: 14 سال و 6 روز سن داره

فرشته ی کوچک من

دو روز دیگر...

پسرکم....ثانیه ها و دقایق و ساعت ها و هفته ها و روزها و ماه ها گذشتند...استرس ها و نگرانی ها،و دلواپسی ها هم گذشتند...اینک من مانده ام و دو روز تا دیدارت...من مانده ام و دو روز تا استنشاق عطر نفس هایت... و لمس تنت...آرامم خیلی آرام...چقدر رسیدن به این لحظه برایم سخت بود...من کنارت هستم...همیشه و در همه حال...و آرزویم لبخندیست که هر لحظه بر لبانت جاری باشد...پسرکم فقط دو روز دیگر باقیست...فقط دو روز دیگر. ...
24 مهر 1391

انتظار دیدن تو

پسر نازم ... بیرون از دنیای کوچک تو همه چیز در تکاپوست تا تو را با آغوش باز استقبال کند...همه چیز و همه کس بی صبرانه در انتظار دیدن توست... و من ... که هر لحظه با تو هستم...هر جا که می روم...هر کاری که انجام می دهم... و تو را بیشتر و بیشتر حس می کنم... تو معجزه ی کوچک زندگی منی...روزها و دقیقه ها درحال اتمامند...آسوده باش.. زمان دیدار نزدیک است...
28 شهريور 1391

شهریور من

امروز زادروزم است روزی که سال های سال برای متفاوت بودنش می کوشیدم ... روزی که از هفته ها قبل می خواستم که همه یادشان باشد امروز، روز من است... روزهایی که تنها آرزویم داشتن تو بود...هنگام فوت کردن کیک جشن تولد...هنگامی که در خلوت خود تنهایی می گریستم برای داشتنت...و اما امروز آمد، متفاوت از روزهای دیگر سال های پیشین.. تو را حس می کنم که در وجودم رشد می کنی ... و من لحظه به لحظه با این حس با تو بودن لبریز از عشق می شوم...تو آمدی، آهسته و آرام و مرا آرامشی دادی که امروز بهترین زادروزم است...لبریزم از شادی، و می خواهم فریاد بکشم، خدایا شکرت برای بهترین هدیه ی تولدم...خدایا شکرت، برای فرشته ی کوچکی که در وجودم نهادی...و اما امروز آرزو می کنم...
7 شهريور 1391

وروجک

وروجک من وای عاشق این چرخیدنتم....وقتی این ور اون ور میری....وقتی با تمام وجودم حست می کنم....با کوچکترین تکونت دستم را می زارم روی شکمم تا بیشتر حست کنم...بند بند وجودم لمست کنه....هنوز نمی دونم جنسیتت چیه....همه در انتظارن ولی من و بابایی همین که تو هستی و به زندگیمون رنگ و بوی دیگه ای دادی برامون کافیه....عشقم ، دختر و پسر بودنت هیچ فرقی نمی کنه فقط همین که قلب کوچولوت سالم می زنه کافیه....فقط باش....
14 مرداد 1391

کاغذ دیواری اتاق پسرم

عزیز دلم  بعد از 2هفته تلاش بابایی برای خالی کردن اتاقت زمان عکس گرفتن رسید...بابایی خیلی زحمت کشید عزیزم...باید کمدها را طبقه بندی می کرد تا وسایلی که توی اتاق بود برداشته بشه...و اتاق شما خالی بشه...من هم که نتونستم هیچ کمکی بهش بکنم...مرسی بابایی به خاطر همه ی عشق و محبتت... حالا عکس های کاغذ دیواری اتاق خالی پسرم   عزیزم یه سری عروسک توی اتاق داشتم که مربوط به دوران مجردیم و از خونه ی بابابزرگ با خودم آوردم...خیلی خاک گرفته بودن...یه سری را بابایی زحمت کشید شست...بقیه هم برای بعد...تا هیچ خاکی توی اتاق شما نباشه عشق کوچولوی من... این هم عروسکهای خیس بالای پشت بام در حال آفتاب گرفتن   ...
14 مرداد 1391

شادی

عزیزتر از جانم...از حالا به بعد وارد 3 ماهه سوم بارداری شدم...ممنونم که تا اینجا اذیتم نکردی و همراهم بودی و با بودنت لحظه به لحظه عشق را در رگهایم غوطه ور کردی...روزها سخت تر شده...و هوا گرم تر...ولی با وجود تو همه چیز رنگ دیگه ای به خود ش می گیره،و ساعت هایم را با زیبایی می گذرانم...پسرکم تمام شادی هایم برای تو...
11 مرداد 1391

پسرکم

سلام زندگی مامان ...امروز بابایی که از سر کار اومد زیر دوش بود که من و صدا کرد و گفت می خواهی بریم سونو؟؟؟ من هم از خدا خواسته آماده شدم تا ببینم جنسیت شما چیه..آخه عزیزم سری قبلی هم بهمون نگفتن و ما هنوز نمی دونستیم که شما دختری یا پسر... نوبتمون که شد بابایی به آقای دکتر گفت لطفا" فقط جنسیت...و بهمون هم نشون بدین..و وقتی که نوبت دیدن شد ما دیدیم که شما گل پسری عزیزم...در تاریخ 1391/05/01 پسرکم، حالا من در کنار پدرت مردی را دارم که می تونه شونه های محکمی برای من باشه... خوب بزرگ شو و سالم باش..منتظر دیدنتم مرد کوچولوی زندگیم... ...
1 مرداد 1391